شاه و حكيم

توجه!! اين نوشته شامل مطالب بي ناموسي است لطفا اگر كنارتان خانواده نشسته آنرا بلند بلند نخوانيد

گويند در روزگاراني بسيار دور و طول و دراز(بي معني) شاهي ميزيست نادان و خودسر و تخمي مسلك و بسيار بدگفتار چنان كه گويي در دهانش ريده اند (البته راوي هم چيزي كم از شاه نداره)در عوض او را حكيمي بود بسيار دانا و دنيا ديده (يه چيزي تو مايه احمدي نژاد خودمون) و كمي پدر سوخته و از اين حرفا . پادشاه يا سلطان مادري داشت كه شه بانو نام داشت و با وجود گذر زمان و سپري شدن عمر از او كماكان زيبا بود و شاسي بالا (اگه جوون عذبي داريم اين قسمتهاشو نخونه چون جر ميخره!) ، سينه هاي اناري كمري باريك و باسني متناسب خلاصه چيزي شبيه جنيفر لوپز . حكيم كه بسيار معتمد سلطان بود به ننه سلطان يا شه بانو بسيار ارادت داشت آنهم از ان ارادتها اتفاقا شه بانو نيز به حكيم هم از آن ارادتها داشت ولي چون سلطان آدم گهي بود يا » اوپن مايند» (open minde) نبود حكيم تخم نميكرد كه خيلي زياد به سلطان ننه يا شه بانو اردت داشته باشد و به همان چشم چراني بسنده ميكرد زيرا روزي سلطان براي اينكه ذهرچشمي از درباريان بگيرد دستور داد يكي از سردارانش را كه به شه بانو گفته بود » ماشالله جوان مانده ايد» بگيرند و چوب در ماتحتش كنند تا از دهانش در بيايد و در ميدان اصلي شهر(كه ميشه ميدون شهداي امروز) آويزان كنند تا درس عبرتي شود براي همگان . شه بانو هم از دست حكيم خشمگين بود چون احساس ميكرد كه از گوه بخار بلند ميشود ولي از حكيم خير! خلاصه اين همه از روزگار بد گفتيم بگذار تا خوبشم را هم بگيم. يك روز پادشاه كشور دوست و برادر پيكي را به قصر سلطان فرستاد كه «همه اهالي قصر براي تعطيلات به شمال رفته اند و من هم سردرد را بهانه كرده ام و در قصر مانده ام خلاصه اگر درشكه اي چيزي داري بيا به قصر ما تا تفريحات سالم انجام بنماييم درشكه از تو خونه خالي از ما».سلطان از اين خبر خشنود شد و باروبنه برچيد و به سمت كشور همسايه عازم شد و شه بانو و حكيم به مراد دل رسيدند تا زماني را بدون خرمگس معركه به كام برانند اما امان از چشم حسود(بشمار) هنوز سلطان(بابا سلطان همون پادشاهه..! عجب خنگي هستين) باسن مبارك بر زمين نذاشته بود كه خبر دادندش «كجاييكه ننت رو دارن ….» پادشاه غضبناك و بدون آنكه كسي را آگاه كند به سوي قصر خويش تاخت. وقتي به قصر رسيد حكيم را بدون لباس يافت كه بر روي تخت او نشسته طوريكه گويا منتظر كسيست..! حكيم تا سلطان را بديد رنگ از رخساره اش پريد و حالش گوهي شد و به تته پته افتاد و خواست چيزي بگويد كه سلطان گفت»مرتيكه ديوث مگه تو از خودت خواهر مادر نداري» حكيم كه همه چيز را نقش برآب ديد عجز و ناله را بهترين راه دانست و بنا را بر گوه خوردم و ببخشيد نهاد. در اين هنگام شهبانو كه از پشت در همه چيز را شنيده بود فكر چاره اي كرد و به دنبال جلاد رفت.
پادشاه كه مشغول دادن فحش بي ناموسي به حكيم بود و ميگفت ما را باش كه به چه كسي اعتماد كرديم وننه گوشتمان را به دست كي سپرديم و از اين حرفها كه جلاد لخت وارد شد و اينگونه وانمود كرد كه از ديدن سلطان بسيار شوكه و حيرت زده شده است. سلطان هم ديگر گيج شده بود و از جلاد پرسيد كه نره خر تورا با آن الت كلانت چه شده كه اينگونه بي شرم وحيا و لخت به محضر ما وارد شدي جلاد هم ناله العفو سر داد و گفت «پادشاها توخود مرا ببخشاي چون منرا تقصيري نيست واز فقر ناچار به اين كار شدم » سلطان حيران و عصباني پرسيد كدامين كار را ميگويي و جلاد جواب داد «حكيم زنان را رغبت نيست و مردان را مايل است و دير زمانيست كه من پولي را از او ميستانم و حكيم را ……. » سلطان خيالش آسوده شد و نفس راحتي كشيد و در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود دو دست حكيم را گرفت و گفت :اي بزرگ مرد منرا ببخش كه در مورد تو اشتباهي بزرگ روا داشتم ونزديك بود جان تورا بگيرم.
خلاصه همه چيز مثل فيلماي هندي به خوبي تمام شد و ما از اين داستان عبرت آموز عبرت آموختيم كه زود قضاوت نكنيم و بجاي اينكه بشينيم اين ك..شعرها را بخوانيم بشنيم درسمان را بخوانبم تا وقتي بزرگ شديم به قول بابام براي خودمان گهي بشويم
وسلام نامه تمام.

حاج آقا انجليا جولي خوشگلتره يا حورياي بهشتي؟

در مسجد همه نشسته بودند و ملا به منبر رفته بود و از شهادت و كربلا و بهشت و حوريان بهشتي سخن ميگفت كه بچه ي كچل پرسيد:

بچه:امام حسين قويتر بود يا بروس لي

ملا:معلومه امام حسين ! بروس لي كيه؟

بچه:بروس لي يك آدم خفن بود كه خيلي كارته باز بود بعدش مسلمون شد و اسمشو گذاشت محمدعلي كلي

ملا كه كمي گوز پيچ شده بود به سخنرانيش ادامه داد و براي گرم كردن مجلس شروع كرد از بهشت و حوريان بهشتي صحبت كردن. از دهن همه مردان آب راه افتاده بود كه دوباره پسر بچه پرسيد

بچه:حاج آقا انجليا جولي خوشگلتره يا حورياي بهشتي؟

ملا:خوب معلومه حوريا

بچه:حالا اگه يكي شهيد شد و رفت بهشت و حوري نخواست عوضش انجليا جولي خواست تكليفش چيه؟

ملا:اين انجلينا كدوم خريه بچه؟‌ اصلا صاحب اين توله كيه؟

ملا كه ديد بچه بي صاحبه با خيال اينكه ازش ذهرچشم گرفته و ديگه تا آخر مجلس حرفي نميزنه به سخنان خود ادامه داد و گفت «بله كجا بوديم»

بچه : در اونجا بوديم كه اگه يكي حوري نخواست اجليا خواست چي؟

ملا مي خواست يك چند تا فحش آب دار بده به بچهه و از منبر بياد پايين گوششو بگيره پرتش كنه بيرون كه از ته مجلس غلامحسين پشمي گفت :خوب راست ميگه بچه حالا ما حوري نخوايم جنفير لوپز بخوايم بايد كيو ببينيم

حسن نونوا: من جسيكا البا ميخوام

فراش مسجد هم گفت: حالا كه اينطور شد منم نيكول كيدمن رو ميخوام

عباس اقاي قصاب: غلط كردي نيكول كيدمن ماله حاجيته!

در همين حال يك صداي اشنا از قسمت خواهران بلند شد و گفت: منم بردپيتو ميخوام
ملا باخودش گفت چقدر صداهه براش اشناست كه يهو يادش اومد اين صداي قمر خانم زنشه!
با عصبانيت داد زد»تو گوه خوردي زنيكه خر»

يهو مسجد ساكت شد و همه فكر كردن ملا با عباس قصاب بوده چون قسمت «زنيكه خر» رو ملا تو دلش گفته بود
از همه بد تر عباس قصابم اين فكرو كرده بود. آخرين فحشي كه عباس قصاب شنيده بود » بي فرهنگ «بود كه بر ميگشت به
پنج سال پيش . عباس آقا هم بعلت كتك زدن يارو تا سر حد مرگ به سه سال حبس محكوم شده بود .عباس قصاب داشت آستيناشو بالا ميزد و ميرفت طرف ملا تا يقه ملا رو بگيره. ملا هم از ترس شلوارش مرطوب شده بود و وضوش هم باطل .تند تند ذكر ميفرستاد تا يه فرجي بشه و به خير بگذره. بچه تخص هم در حالكه براي ملا داشت شكلك درمياورد نعليناي ملا رو پوشيد و فرار كرد.

من اگر خدا بودم

خوب …. با ويزاي امريكا براي خدا موافقت شده بود و خدا داشت دنبال يه آدم مطمئن ميگشت كه منو پيدا كرد.براي اولين بار كه ديدمش شك كردم كه خدا باشه ولي به روش نياوردم.اومد جلو گفت دوست داري خدا بشي؟
-گفتم خدا؟ گفت:اره خوب خدا؟ گفتم:ماهي چند؟ بيمه ام ميكني؟ گفت:احمق وقتي خدا بشي ديگه به اين چيزا احتياجي نيست
ميخواستم كلاس بزارم و ناز كنم ولي يهو جوگير شدم گفتم «اي هاااا» وبعدش وييييييژ رفتيم تو اسمون .
بعد از رسيدن به اسمون هفتم به امارت فرمانداري خدا رسيديم (خداييش خيلي بزرگ و با حال بود) از در مخفي كه يادم داد بدون اينكه كسي مارو ببينه رفتيم تو دفترش. يه ميز كار بود با هزار تا دكمه هاي عجيب قريب! گفت راستي خدا بودن چند تا شرط داره
گفتم چه شرطي؟ گفت شرطاش ساده است اول اينكه زن و بچه نداشته باشي دوم اينكه شريك هم نگيري گفتم نميشه اين قسمت شريك و بي خيال شي گفت:نه شريك ميخواي چيكار گفتم اگه گند زدم بندازم گردن شريكم تو ايران همه اين كارو ميكنن گفت: نه نميشه من دو ساعت ديگه پرواز دارم و بايد برم. كار كردن با اين دكمه ها هم ساده است فقط يادت باشه كه دكمه قرمزه رو فشار ندي گفتم كدوم دكمه قرمزه اينجا هزارتا دكمه قرمزه؟ گفت الاغ اون دكمه بزرگه رو ميگم
- اها فهميدم حالا براي چي… گفت:اون دكمه قيامته بزني قيامت شروع ميشه البته قبلش يه پسورد ازت ميپرسه راستي فبل از اينكه برم يه چيز ديگه هم بگم توي كشوي ميزت يه دفترچه است كه توش تمام داخليا رو نوشته با هر كجا كه كار داشتي ميتوني زنگ بزني
-من پرسيدم داخلي شماره حوري هارو كجا نوشته؟ كار فوري دارم گفت تو قسمت بهشته الان يادم نيست
يه مطلبه ديگه اين شيطون هروز مياد دم در امارت به گريه كردن و گوه خوردمو ببخشيد و اين كارايي كه آدما ميكنن به من ربطي نداره و از اين حرفا زياد محلش نذار راشم نده بياد تو اگه مشكلي هم داشتي به همراهم زنگ بزن
-گفتم همراه؟ از كي تاحالا گفت از موقعي كه ايرانسل اومده و در حاليكه دور ميشد گفت byeeeeeeeeeee
(ادامه دارد)

تا حالا تو خواب كتك خوردي؟

من وقتي بچه بودم خيلي اوسكل بودم چون دوست داشتم يا گارگر فروشگاه بشم يا راننده شركت واحد البته براي هر كدومش هم دليلي داشتم .از راننده اتوبوس شهري خيلي خوشم ميومد چون دوست داشتم اون دكمه قرمز رو فشار بدم تا دراي اتوبوس باز و بسته شن. كارگر فروشگاه بودنم براي اين باهاش حال ميكردم چون فكر ميكردم خيلي حال ميده كه آدم كيسه هاي برنج و عدس و اينجور خرت و پرتارو بالا پايين بكنه.
حالا اينايي كه گفتم چه ربطي داشت ها؟ خوب ربط داره بقيشو گوش كنين…..
اون قديما يادمه دولت دست و دلبازي ميكرد و به كارمنداش عدس و برنج و نميدونم روغن و از اين جور چيزا در مقياس زياد ميداد. يه بار باباي ما هم مثل بقيه كارمندا شامل لطف دولت مهرورز زمان خودش قرار گرفت و با يه عالمه از اين كيسه ها اومد خونه ..كيسهارو گذاشت تو اشپزخونه رفت نهارشو خورد و خوابيد
من هم كه يكي از آرزوهام اين بود كه وقتي كه بزرگ شدم كارگر فروشگاه بشم موقعيت رو مناسب ديدم و با
خودم گفتم» وحيد الان وقتشه كه بري براي شغل آيندت تمرين كني » و بلا فاصله همچون احمقي به سوي اشپزخونه خوشحال دوان شدم و اسكولانه(اسكولانه يعني: ريشه سوم شخص ماضي بعيد اسكول) و ديوانه وار شروع كردم به بازي كردن با كيسه ها. خلاصه وقتي از حالت جنون بيرون اومدم و حالم خوب شد ديدم كه
همه كيسه ها پاره شدن و كف اشپزخونه پر شده از حبوبات يعني يه چيزي تو مايه تابلوهاي سورئال! من كه به خودم ريده بودم و ميدونستم بابام اگه بيدار بشه چيزي از سورئال حاليش نميشه و منو جر ميده شروع كردم به فكر كردن كه حالا چه خاكي بسرم بريزم.وبا خودم گفتم ميرم خودمو ميزنم به خواب تا اگه بابام بيدار شد و صحنه تو آشپزخونه رو ديد و خواست منو مورد مهروزي پدارانه قرار بده و كتكي مفصل بزنه تا درس عبرتي باشه براي ايندگان…دلش رحم بياد و با خودش بگه «بچم الان خوابه بزار بيدار كه شد ميزنمش» و منم اينقدر دير بيدار بشم تا عصبانيتش فروكش كنه و همه چي به خوبي وخوشي تموم بشه درست مثل فيلم هندي!!! (حال ميكنين موقعي كه 5سالم بوده چقدر باهوش بودم). اره بهترين كا همينه…پس رفتم و خودمو به خواب زدم يه نيمساعتي با دلهره مثلا خواب بودم و منتظر كه بابام بيدار شه و بره اثر پسرشو توي اشپزخونه ببينه. بلاخره لحظه موعود فرا رسيد و ددي(همون پدر خدمون به زبان خارجي) بلند شد و طبق معمول براي درست كردن چاي به سمت اشپزخونه حركت كرد و رفت توي اشپزخونه و حيرت زده وايستاد و نگاه كرد ومنم مثلا در خواب شيرين رفته بودم كه متوجه شدم بابام داره مياد طرفم اينجا بايد قسمت دوم نقشه رو بازي ميكردم يعني اداي يك پسر بچه نازو درمياوردم كه توي خواب شيرينه و دل هر پدر مهرباني رو به رحم مياره (يه چيزي تو مايه هاي اون گربه تو كارتون شرك).بابام حالا بالاي سرم رسيده بود و من مظلومانه داشتم نقش بازي ميكردم و به خودم آفرين ميگفتم كه يهو سه ضربه مهرورزانه توي كلم و يه لگد در كونم(ببخشيد باسنم) احساس كردم! مونده بودم چيكار منم ؟ از خواب بيدار شم و مثل بيگناه ها بگم چي شده براچي ميزني و بقيه كتكها رو بخورم ويا به خواب ادامه بدم تا به همين چند ضربه فني كار تموم شه. نه راه دوم بهتر بود چون بعدش بابام هم تعجب كردش كه چطور ممكنه يكي رو اينجوري بزني و از خواب بيدار نشه؟ خلاصه باباي ما هم بيخيال شد و تو دلش گفت خر خودتي و رفت نخود لوبيا هارو جمع كنه و من هم مثلا همچنان در خواب ناز بودم. البته اونجا بود كه فهميدم من اورضه(املاش درسته يا نه؟) كارگري توي فروشگاه رو ندارم و مهندس بشم بهتره.

اولين فحشي كه به بابام دادم


يادم هست كه وقتي بچه بودم با خودم يه روز فكر كردم كه براي چي بچه كوچولوها نبايد به مامان باباشون
فحش بدن ….همينطور كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست آزادي بيان هم حق مسلم ماست خوب من
هم براي اينكه اولين نفري باشم كه كلنگ آزادي بيان رو زمين بزنه تصميم گرفتم اين سنت رو بشكنم. براي
همين رفتم توي آشپز خونه- فكر كنم بابام داشت مرغ پاك ميكرد-به بابام گفتم «بابا ميري برام كيك بخري؟» بابام
گفت «نه» خوب منم كه دنبال اين فرصت بودم با اقتدار سينم رو سپركردم و گفتم «پدرسگ» باباي مارو ميگي
با تعجب آروم سرشو بلند كرد و تو چشمام خيره شد در همين حين يه حسي بهم گفت » وحيد جان ريدي …فرار
كن » هنور مغزم به پاهام فرمان فرار رو صادر نكرده بودن كه بابام به طرف من دويد ومن ……..خلاصه چشمتون
روز بد نبينه كتكي رو اونروز نوش جان كردم كه طعم شيرينش هنوز زير دندونمه……!
ولي چهارتا درس بزرگ گرفتم

1- مشكل آزادي بيان توي كشور ما ريشه هاي بنيادي داره

2- هيچوقت به بابت فحش نده

3- اگه خواستي فحش بدي حداقل سعي كن دو سه متري با بابات فاصله داشته باشي

4- همون گزينه سومه كه بخاطر اهميتش دوباره تكرارش كردم

همه جاي ايران قزوين است

همه ما كم و بيش خاطرات تلخ و شيريني از بچگيا مون داريم كه شايد خيلي هاشون برامون الان حكم يك تجربه گرانبها رو داشته باشن
مثلا اتفاقاتي كه در صف نونوايي ويا داخل اتوبوس برامون ميوفتا د و شايد الان هم داره اتفاق ميوفته……؟
.
.
.
.
از مدرسه ميرسي خونه هنوز از پله ها نيومدي لابا كه بابات 200 تومني جلوت ميندازه وبهت ميگه برو 10 تا نون بگير فردا جمعه است و نونوايي تعطيله….! اه هميشه چرا من بايد برم نون بگريرم خلاصه پس از كلي كلنجار رفتن با خودت تازه ميرسي به نونوايي…اه ه ه تف به اين شانس عجب صف درازي
بعد از وايستادن تو صف هي جولوي صف رو نگاه ميكني ببيني چند نفر مونده تا به تو برسه ولي انگار اصلا صف تكون نميخوره ! توي اين افكار غرقي كه احساس ميكني يك نفر فاصله قانوني رو از پشت رعايت نميكنه….بله درست حدس زدين (پس شما هم تجربه دارين!) وقتي با ترس و لرز برميگردي يك شاهكار طبيعت رو ميبيني تازه اونجا خدارو شكر ميكني اونشكلي آفريده نشدي سوراخ دماغهاي گوشاد پر مو كه همراه با يك دهن گشاد و لبهاي شتري و چشمهاي درشت غورباقه اي صورت كريحي رو مزين كردن. خلاصه تركيبي از چند حيون كه تصادفي شبيه آدم ازكار دراومده
توي خلقت خدا غرق شدي كه ميگه : سلام عموجان اسمت چيه؟ تو هم با صداي تو دماغي يه اسم الكي رو ميگي كه خودت هم متوجه نمشي چي گفتي بعد ازت ميپرسه چند سالته؟ (تو دلت ميگي به توچه پدرسگ) توهم سنت رو چند سال بالاتر ميگي تا شايد بي خيالت شه !- اما نه داداش فايده اي نداره اينجا ه آخر خطه ديگه گوزيدي – همراه با رعايت نكردن فاصله قانوني به چرت و پرت گويي ادامه ميده و ميگه
راستي من دوست باباتم تو خونمون يه كفتر(كبوتر) دارم كه سيگار ميكشه ميخواي ببينيش خوب بلاخره لحظه اي كه منتظرش بودي رسيد
نونتو ميگيري و از صف مياي بيرون رو به يارو ميكني و بلند ميگي » همين درخت تو …ون آدم دروغگو» و فرار

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 82 مشترک دیگر بپیوندید