پادشاه كه مشغول دادن فحش بي ناموسي به حكيم بود و ميگفت ما را باش كه به چه كسي اعتماد كرديم وننه گوشتمان را به دست كي سپرديم و از اين حرفها كه جلاد لخت وارد شد و اينگونه وانمود كرد كه از ديدن سلطان بسيار شوكه و حيرت زده شده است. سلطان هم ديگر گيج شده بود و از جلاد پرسيد كه نره خر تورا با آن الت كلانت چه شده كه اينگونه بي شرم وحيا و لخت به محضر ما وارد شدي جلاد هم ناله العفو سر داد و گفت «پادشاها توخود مرا ببخشاي چون منرا تقصيري نيست واز فقر ناچار به اين كار شدم » سلطان حيران و عصباني پرسيد كدامين كار را ميگويي و جلاد جواب داد «حكيم زنان را رغبت نيست و مردان را مايل است و دير زمانيست كه من پولي را از او ميستانم و حكيم را ……. » سلطان خيالش آسوده شد و نفس راحتي كشيد و در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود دو دست حكيم را گرفت و گفت :اي بزرگ مرد منرا ببخش كه در مورد تو اشتباهي بزرگ روا داشتم ونزديك بود جان تورا بگيرم.
خلاصه همه چيز مثل فيلماي هندي به خوبي تمام شد و ما از اين داستان عبرت آموز عبرت آموختيم كه زود قضاوت نكنيم و بجاي اينكه بشينيم اين ك..شعرها را بخوانيم بشنيم درسمان را بخوانبم تا وقتي بزرگ شديم به قول بابام براي خودمان گهي بشويم
وسلام نامه تمام.





