از عوارض 31 سال با كره بودن

هر وقت كه ميرم دستشويي يادم مياد كه، اِاِاِاِ… راستي من مردم! خوب از عوارض 31 سال باكرگي (البته به قول امريكايي) همينه. راستش هر وقت در جمع دوستان حرف از پايين تنه ميشه ما جز گوش دادن حرفي براي گفتن نداريم، خلاصه يه چيزايي تو مايه فيلم باكره چهل ساله مي مونم. كل اطلاعات بي تربيتي مون رو هم مديون كلاس تنظيم خانواده ام هستم تازه سركلاس تنظيم هم اينقد خر بودم كه به اين  سوال تستي  كه «مردم در قرن 19 در اروپا از چه روشي براي پيشگيري از بارداري استفاده مي كردند؟»   گزينه «كاندوم» رو انتخاب كردم  ديگه تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

اما اي كاش كه اين بدبختي به همين جا ختم ميشد. داستان از اونجايي شروع ميشد كه با يكي از دوستان متاهل قراري گذاشتيم، دوست بي رگ يا اپن مايند ما هم امر فرمودند كه سر راه از داروخانه يك بسته كاندوم بگير.با اعصاب خوردي خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم، چون قبلا شنيده بودم كه قيمت كاندوم گرونه و مهران هم (همون دوست متاهله) وقتي يه چيزي براش ميخري اصلا بروت نمياره كه پولتشو باهات حساب كنه، تازه يكي ديگه عشق و حالش رو مي كنه من بايد پولشو بدم! گه بگيرنت مهران! اينو گفنم و از خونه زدم بيرون و سر راه اولين داروخانه اي كه چشمم بهش افتاد واردش شدم. رفتم قسمت لوازم آرايشي وايستادم و سعي كردم قبل از اينكه مسئول فروش بياد از روي اتيكت ها يك بسته كاندوم ارزون رو انتخاب كنم و بخرم . اما هرچه نيگاه كردم چيزي شبيه كاندوم پيدا نكردم؟؟ يهو صداي يه خانم رو شنيدم كه گفت بفرمايين. وقتي سرم رو بالا كردم يه خانم خيلي زيبا و هات رو در حال جويدن آدامس ديدم. ايول خدا چي آفريدي، قرق در چشم چراني بودم كه دوباره گفت بفرمايين. از خجالت اينكه چي ميخوام بخرم هول شده بودم و اب دهنم خشك شده بود، تازه از اين بهتر نميشد چون ديگه اسمش رو هم فراموش كردم.

- ببخشين خانم دكتر از اين چيزا ميخوام

+از كدوم چيزا؟

شروع كردم به گشتن تو ويترين اما اصلا چيزي پيدا نكردم كه نشونش بدم، با خجالت گفتم

- از اين چيزا كه رو چيز مي كشن

+ ببخشين متوجه نشدم

- بابا از اين چيزايي كه رو چيز مي كشن براي اينكه چيز نشه

+ ميشه يكم واضح تر بگين؟

- بابا از اين چيز پلاستيكي نازكا كه رو چيز ميكشن كه وقتي چيز تو چيز ميره چيز نريزه تو چيزش

در اينجا بود كه خانم فروشنده زيبا  در جواب بلند گفت: چيييي؟؟؟    هرچي آدم تو داروخانه بود برگشتن و به من نيگاه كردن. منم ديگه بخودم ريدم، دستام از استرس يخ كرده بودن و مي لرزيدن. گفتم لابد الان بر ميگرده ميگه» پسره بيشعور تو خودت خواهر ومادر نداري؟» مونده بودم چيكار كنم ، با خودم عجب گهي خورديم اين ماموريتو قبول كرديما! گيج مبهوت يه نيگا به خانم دكتر ميكردم و يه نيگا به ويترين  كه يهو چشم افتاد به يك بسته مشكي با كلاس كه روش عكس يك مرد و زن  جون بود كه با عشق همديگه رو بقل كرده بودن و بالاي سرشون هم يك قلب صورتي وجود داشت. تا اينو ديدم  با عجله گفتم اينا، دقيقا از همينا ميخوام. خانم دكتر هم با تعجب بسته رو به من داد و گفت برو صندوق حساب كن. من هم در حاليكه داشتم از ذوق مي مردم رفتم صندوق و حساب كردم. روش نوشته بود 24 عدد و قيمتش هم 5000 تومان شد. به خودم گفتم يعني ميفته دونه اي دويست و خورده اي تومان، ايول چه ارزون! تو ديگه مرد شدي وحيدددد، وقتشه كه ازدواج كني (اينارو اون فرشته سفيد كه روي شونه سمت راستم بود داشت مي گفت).

بلاخره به خونه مهران رسيدم و  وقتي مهران در رو باز كرد قبل از اينكه سلام بكنه با خوشحالي چيزي كه از من خواسته بود رو بهش دادم. بسته رو كه گرفت گفت گوسفند چرا آدامس خريدي؟ شتاب زده بسته رو از دستش گرفتم و دقيق نيگا كردم، بله آدامس بود. اعصابم خورد شده بود و نمي دونستم چي بگم فقط ميدونستم كه اگه مهران اصل قضيه رو بفهمه تا يك ماه بچه ها اسكلم ميكنن و اينم ميره تو پرونده هزارن سوتي كه  تا بحال دادم. با خونسردي گفتم  داروخونه اي گفت كه  ايران رو از لحاظ كاندومي هم  تحريم كردن، عوضش از اين آدامسا رو گرفتم كه انزال رو به تاخير ميندازه… عكس اين زنو شوهره رو نيگا چه خوشحالن؟ تازه زيرشم نوشته «هپي گود فاكينگ» بعد با خودم گفتم خدارو شكر كه مهران اندازه گاو هم انگليسي حاليش نيست!

ملا و زاويه ادرار

ملا به منبر  رفته بود و موعظه مي كرد و درباره چوبهاي آتشين كه به ماتحت ملت در قيامت جا مي كنند صحبت ميكرد كه اي مردم بدبخت دهنتون اون دنيا سرويسه فقط من و پامنبريام ميريم بهشت و خلاصه از اين حرفها. بحث حسابي داغ شده بود و ملت هم از ترس آب دهن خشك شدشون رو به زور قورت مي دادن كه حسني يهو بلند شد و پرسيد حاج آقا اجازه؟ يك سوال شرعي داشتم؟ ملا كه قبلا پي سوالهاي حسني به تنش خورده بود (در اين پست) گفت «خفه شو پدرسگ،  بشين سرجات بينيم»،  البته خيلي دوست داشت اينو بگه ولي عوضش گفت «بگو پسر عزيزم» حسني هم گفت «حاج آقا  تو قبر پدرت سگ ريد»  البته حسني هم خيلي دوست داشت اينو بگه و لي گفت » حاجي چرا ورپا شاشيدن مكروه؟»

ملا هم لبخندي زد و گفت: البته شاش نه و ادرار  حسني هم جواب داد» البته منظور من هم همون شاشي هست كه بصورت ادرار خارج ميشه»

ملا كه كم آورده بود با بي ميلي سريع گفت » چون احتمال پاشيدن روي شلوار وجود داره حالا كه جواب سوالتو گرفتي بشين»

حسني  » آقا ما تو آزمايشگاه مدرسه مون با بچه ها اندازه گرفتيم  به اين نتيجه رسيديم كه اگه موقعه شاشيدن ادراري كه شما گفتين، شاشتو يه جوري تنظيم كني كه با خط افق زاويه 45.7 درجه داشته باشه نه تنها روي هيچ قسمتي  از شلوار و لباس نمي ريزه بلكه طبق تحقيقات مشابهي كه اتجام شده مردهايي كه با اين زاويه ميشاشن اصلا دچار سرطان سينه و دهانه رحم نخواهند شد»

ملت و ملا دهنشون باز مونده بود، ملا به خودش يه تكوني داد و براي اينكه كم نياره ژست آدمهاي همه چيز فهم رو گرفت  و با اطمينان  گفت :  بله ديگه،  براي همينه كه بزرگان ما بر روي اين عدد 45.7 اينقدر تاكيد داشتند، آقا اصلا اين عدد، عدد مقدسيه! همين شمس خودمون وقتي ميخواست  طي الارض كنه با زاويه 45.7 درجه ميرفت بالا كه اگه خواست وسط راه رفع حاجت كنه اون بالا نجس كاري نشه. به اينجا كه رسيد شمسي خانم زن ملا بلند گفت «وا!  حاج آقا من كي طي الارض كردم كه شما داري ميگي؟»  ملا با اعصاب خوردي  داد زد  «خفه شو ضعيفه منظورم شمس تبريزي بود تورو چه به اين گها» .

وقتي به خودش اومد ديد چهار  نفر بيشتر پاي منبرش نيستن، با تعجب پرسيد پس ملت كجان؟

يكي  جواب داد «حاجي با حسني رفتن دستشويي مسجد تا طريقه ورپا شاشيدن با عدد مقدسي كه شما گفتين رو يادشون بده»

ملا كه با عصبانيت  داشت از سالن خارج مي شد  به متصدي اونجا گفت » راستي از اين به بعد اين توله سگو ديگه  اينجا راه نده»

يك جوكه ديگه

بعد از فيلتر شدن وبلاگم يه چند ماهي رفتم تو لك يه چيزي شبيه افسردگي پس از زايمان… بعد از كلي كلنجار رفتن تصميم گرفتم دوباره كارو با يه وبلاگ جديد شروع كنم فعلا با يك جوك شايد هزار بار تكراري درس امروزمون رو شروع مي كنيم

بسيجيه بي سيم ميزنه به سيد (فرمانده اش) ميگه «آقا من پنج هزار نفرو دستگير كردم بيان ببرينشون» فرمانده هم تعجب ميكنه و با هيجان ميگه «ايول، احسنت، حزب الله ماشالله…. حالا تو كه اين همه رو دستگير كردي زحمتشو بكش بيار حاجي من نيرو ندارم» بسيجيه ميگه «بابا نمي شه آخه اين پدرسگها نمي ذارن من بيام»

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 82 مشترک دیگر بپیوندید