هميشه يه شوخي هايي ميكرد كه حال همه رو بهم ميزد، نميشه اسم شوخيهاش رو شوخي جوادي يا شهرستاني گذاشت. شايد بشه گفت شوخي حال بهم زني. مثلا اگه تو برخورد اول كسي رو نمي شناخت و ميخواست جلوش آبرو جا كنه يا مي گوزيد يا آروق ميزد حالا حساب كنيد اگه صميمي ميشد چيكا ميكرد. براي همين كسي دوست نداشت باهاش هم خونه اي بشه. اگه دانشجوي شهرستان بوده باشيد حتما معني هم خونه اي رو در عمق كلمه درك مي كنيد.
بلاخره نوبت ما شد و يه شب آقاي گاو اومد خونمون و تلپ و يا همون آويزون شد و شوخي هاي گوهش رو شروع كرد. مثلا موقعه چايي خوردن دستشو تو دماغش ميكرد و ميكرد تو چاييت، از تو باغچه سوسك ميگرفت مينداخت توي لباست و هزارتا مسخره بازي ديگه كه براي روي اعصاب راه رفتن كافي بود. همه اين مسخره بازيها و شخصيت آقاي گاو رو تحمل كرديم تا موقعه خواب فرا رسيد. داشتم به اين فك ميكردم كه نكنه موقعه خواب بياد رومون بشاشه يا يه كار جديد ديگه بكنه كه آقاي گاو با خنده مرموزي وارد اتاق شد و گفت: بچه ها من با مسواك يكي از شما مسواك زدم ها ها ها ها، و يه مسواك آبي رنگ رو از پشتش آورد بيرون و گفت اين مسواك كدوم يكيتونه؟
همه ما خشكمون زده.
علي گفت: ما با اون مسواك پشمها و موهايي كه توي چاه حموم گير ميكنه رو درمياريم!
آقاي گاو با عصابانيت و تعجب گفت پس جلوي دستشويي چه غلطي ميكرد؟
علي گفت: يه سوسك مرده توي دستشويي افتاده بود و من چندشم ميشد، با اين مسواك برداشتمش، يع خورده له شد، اما ميشد برش داشت انداختش دور.
آقاي گاو به سمت دستشويي رفت و هرچي شام داده بوديم كوفتش كرده بود رو بالا آورد. صداي بالا آوردن آقاي گاو يكي از لذت بخش ترين موسيقي هاي زندگيم بود.